عنوان : حالم از همه ی عنوان ها بهم می خورد - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:30
بـِمثل همیشه حالم عمیقا خوب نیست اما همینکه دوباره چند لحظه ایست حس می کنم آخرین پناهم نوشتن است، یعنی از روز های پیش بهترم. از روز هایی که هیچ هیج هیـــچ چرایی و انگیزه ای برای نوشتن پیدا نمی کردم. نوشتن -هر طور که می خواهد باشد- نشانِ از زندگی دارد. نشانِ از تحرکی هر چند کم، هر چند در حدِ ارتعاش م...
نمی دانم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:46
بـِ بعد از ٤ هفته ای حالا تازه نوشتنم می آید! آنهم به اندازه ی تمام ننوشتن ها و بی حوصلگی ها و خود سانسوری هایم در نوشتن... به گمانم ١٤/١٥ صفحه ی ١٠ مطلبی وبلاگ بشود. نمی دانم! این چند هفته شاید به اندازه ی تمام عمرم ندانسته ام و نمی دانم گفته ام. نصف جوابهایم به این و آن فقط "نمی دانم" بوده است و گ...
فعلا سکوت - تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 18:58
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دلم مى خواهد زار بزنم - تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 18:58
بـِ اولین بار ٩ شب "بیوتن" را دست گرفتم و تا ٩ صبح یکسره خواندم و تمامش کردم. یادم هست چقدر بهم ریخته بودم در آن سکوت و تاریکى دیوانه کننده ى نصف شب، که حال غریب ارمیا را براى تو چند برابر مى کرد. دلت مى خواست به جایش زار بزنى. چرا به جایش؟! اصلا براى خودت که انگارى داشتى خودت را مى خواندى؛ خودمان
فصل خشکى - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 2:44
بـِ باتلاق این روزها دارد هر لحظه پایینم مى کشد، گیر کرده ام در گذر یکنواختش. گاهى مى شوى یک حس سرد بى حال خسته کننده ى آزاردهنده؛ و تا مرز تمام شدنت برایم پیش مى روى. اما در این هوای سرد و خشک، یک حس ملایم وسط آهنگ، یک دلگرفتگى بى صداى دم غروبِ جمعه، یک بیتِ نابِ فاضل یا یک جمله ى مرحوم نادر -در
که چى ؟ - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 2:44
بـِ تا مى خواهم چیزى بنویسم باز "که چى ؟" درونم شروع مى کند به زر زر کردن! نمى دانم این دیوانه ى روانى کى مى خواهد دست از سر من بردارد؟ اصلا بى هیییچ دلیلى هم که شده من باید این یکى را تا ته تهش نگه دارم. البته که بى هیچى نیست اما جوابِ که چى اش خیلى محکم نیست و مغز مرا مى خورد. شاید هم دوباره انگی
مریم خانمِ مرحوم - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 2:44
بـِ به سختى خانه اشان را پیدا کردیم. هنوز شربتمان را تمام نکرده بودیم شروع کردند به تعریف کردن. به خاطر بى حوصلگى این روزها اول اشتیاقى نداشتم اما خیلى زود جذب صحبت ها شدم. اولین شاخک هایمان سریعا از تعجب درآمدند: چند دختر ٢٢/٢٣ ساله! در یک ساختمان بى در و پیکر! با صداهاى عجیب و مشکوک شبانه روزى! د
حضوری اتفاقی - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 2:44
بـِ فکر می کنم و می مانم از درک حضورِ نسبتا اتفاقیِ بعضی آدم ها و بعضی جمع ها در زندگیم؛ چندسالیست بهترین هایش نصیبم می شوند. در عوض کار های خیرِ ناچیزِ نداشته ام که نیست؛ خدایا! "لطف" بی دریغ و بی شائبه ات را شکر...
مرحوم نادرِ خاطره انگیز - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 2:44
بـِ به همان عادت همیشگیِ به "ما قال" ها نظر کردن و بیش از حد بیخیال "من قال" ها شدن، در هنگام خریدن کتاب هایش و خواندن "سه دیدار"، نادر ابراهیمی را بیش از یک اسم نویسنده ندیده بودم! هنگام خواندن "مردی در تبعید ابدی" هم درگیر سرنوشت ملای جوان بودم و این "یک عاشقانه ی آرام" بود که در بند بند آرامَش خ
این روزهاى مه آلود - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 11:11
بـِ مى شنوى و خودت را به نشنیدن مى زنى ؟ مى بینى و به روى خودت نمى آورى ؟ خوب مى دانى این درجا زدن چه به سرت مى آورد، من هم! مى دانى! اما باید باز به تو بگویم که گاهى باید به همین سایه ى مبهم مه گرفته، به نجواى آرام پیچیده در باد، به رایحه ى ملایم معلق در لا به لای این روزها اعتماد کرد و بى واهمه ر
سرِ خط - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 23:32
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
اوج آسمان - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 23:32
بـِ ترم دوم، کلاس کلام که بحث تجربه دینى بود در جوابِ استاد ابتدا گفتم دریا اما بعد که فاطمه گفت: "آسمانِ کویر" یادم افتاد هیچ دریایى مثل آسمان پر ستاره با ماهى هاى نقره اى مرا در خود غرق نکرده است. آن حس رهایى از دنیا و ما فیها و محقر دیدن هر آن چه در این زمین کوچک با آدم هاى کوچک ترش مى گذرد و در